تبليغاتX
پسری از نسل افتاب

پسری از نسل افتاب

سال گذشته مبارک
انجمن عقب افتادگان ذهنی(نفیسه)
یک روز عیسی و موسی با هم سر یک دختر دعواشون میشه عیسی میگه اصلا بیا تاس بندازیم موسی دو تا 6 میاره عیسی دو تا 8 موسی میگه آخه نا لوتی یک دختر ارزش معجزه داره

(زهرا جون)
نوشته شده توسط امید در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 18:2 | لینک ثابت |

لره زنگ می زنه ثبت احوال میگه اونجا ثبت احواله؟ میگن آره میگه من امروز حالم خوبه می خواستم ثابت کنم. 

ترکه با زنش دعواش میشه چرلغو خاموش می کنه بش میگه چرا چراغو خاموش کردی ؟ میگه ابلهان را جواب خاموشی است
نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 12:11 | لینک ثابت |

یه عده آدم رو داشتن می بردن بهشت یه هو یه نیسان پر از آدم های جور واجور تخته گاز از بهشت میان بیرون یکی از آخونده می پرسه این دیگه چی بود میگن حضرت نوح !حضرت نوح بود کشتی شو فروخته نیسان خریده 
تنها چیزی که می تواند در اوج لذت از زندگی ، خواب را از چشمان آدمیان برباید فقط یک چیز است
جیش !!!
یه نقطه ی قرمز توی آسمون حرکت می کنه
میدونی چیه ؟؟؟
اون قلب من که واسه تو پر کشیده نیست !!!. . . یه مگسه که ماتیک زده !!!


 
یه روز یه ترکه به پسرش می گه این جوری که تو داری درس می خونی در آینده حتی یه گوساله هم نمی شی. اصلا می دونی گوساله چیه ؟ پسر: آره که می دونم گوساله، کسیه که باباش گاو باشه 
تصویر چشمان تو را در رویا ها کشیدم، باغ گلی از جنس مریم ها کشیدم، تو گم شدی در جاده های ساکت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم
نوشته شده توسط امید در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 19:21 | لینک ثابت |

سلامممممممممممممم به همهی شما دوستای گلمممممممممممممممممممممم

 

 

 

پنجره بسته دلم شکـــسته

دلی که تنها دل به تو بسته

با یاد عشقت همیشه مست

اما تو رفتــــــــــــــــــــــی

به من میگفتی هرجا که باشی

نمیشه روزی از من جدا شی

اما چه اسو ن دل کندی از من

دروغ میـــــــگــــــــــــــفتی

دو پای خستم چتر شکستم

توی خیـــــابون نم نم بارون

پای پیاده اخ که چه ساده

عشقو میخواستـــــــــــــم

هنوز میشینم تو رو ببینم

تو اون خیابون زیر بارون

چه خوش خیالم که برمیگردی

بـــــــــــــــــــــــاور ندارم

صدای نازت توی خــــــــــیالم

دستای گرمت تو دست سردم

ستایشی بکن حتی تو خوابم

هنوز چــــــــــــــــــشم براتم

اگه تو حتی خـــــاطره باشی

بازم قشنگ مال من باشی

هرجا که رفتی هرجا که باشی

خدا نگـــــــــــــــــــه دار

 

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

 

 

راستی بچه ها مگه کامران و هومن نرفتن تو تیم هنرمندا پس چرا تو مصاحبه ی رندی نبودن البته شایدم هنوز نرفتن این جوری که رندی میگفت قراره چندا  بازیکنه جدید بیان حتما کامران و هومن جزو اونان.

نوشته شده توسط امید در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 12:5 | لینک ثابت |

سلام امروز بادست پر اومدمloo3-11.jpg 
3878652-lg.jpg 
loo3-2.jpg 
loo3-4.jpg 
loo3-3.jpg 
loo3-6.jpg 
نوشته شده توسط امید در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 18:32 | لینک ثابت |

 میدونی miss csllیعنی چی؟؟ یعنی دوست دارم اما پول ندارم
میدونی miss csllیعنی چی؟؟ یعنی دوست دارم اما پول ندارم
چشم اگر مستی کند از کاسه بیرونش کنم.دوست اگر دوستی کند صد جان به قربانش کنم.
 
دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه من عاشق تو هستم تو قابلمه نشستم یه لنگه کفش تو دستم منتظرتوهستم 
قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام عاشقونه آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم....تا بگم بموني آنلاين....اي فرند ليست قشنگم بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....اين ياهو کاشکي ....همين جوري بمونه بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه.....اين ياهو کاشکي .....همين جوري بمونه 
نوشته شده توسط امید در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 18:19 | لینک ثابت |

مدتهاست احساس می کنم که از دیدن ایستگاههای اتوبوس حس خوبی به من دست نمی دهد. جایی با نشیمنگاههای سخت و گاه خیس یا گاهی از اوقات بدون سقف و در حالی که باران بر سر انسان فرود می آید یا آفتابی که انسان را اذیت می کند عمده تصاویری است که من از ایستگاه اتوبوس در ذهن دارم. از اتوبوسها نگویم هم که بهتر است چون می دانم دلتان خون است!

 

اما اینبار به 7 تصویر برخوردم که واقعا چهره دیگری را از ایستگاه اتوبوس به من نشان داد. در زیر این هفت ایستگاه را می بینیم.

 

 







 

نمی دانم این ایستگاهها در کجا واقع هستند اما شدیدا فکر می کنم انتظار در آنها لذت بخش تر از ایستگاههای معمولی است. هر چند انتظار لذت بخش کم پیدا می شود :)

نوشته شده توسط امید در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 15:50 | لینک ثابت |

 
 
 
 
نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

 چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

 چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار

 خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟

چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟

آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

  WWW.AMINDRIVER.BLOGFA.COM

WWW.AMINDRIVER.BLOGFA.COM

WWW.AMINDRIVER.BLOGFA.COM

WWW.AMINDRIVER.BLOGFA.COM

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 16:1 | لینک ثابت |

پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوشگل  مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم ميرم!


ميدوني به يه دختر خوشگل كه لباس خواب پوشيده چي ميگن؟.............. ميگن : شب بخير


پشت کنکوريه نذر میکنه اگه دانشگاه قبول بشه ،،،ننه اش رو با پای برهنه بفرسته کربلا

---------------------------------------------------------------


به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت : يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در رو که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد تولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو


يه نفر يه سگ فلج داشته، هر وقت دزد ميومده، سگه رو مي گذاشته توي فرغون و دنبال دزده مي‌دويده
نوشته شده توسط امید در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 19:9 | لینک ثابت |

بچه ها براتون غذا گذاشتم توی فر ، شیر کاکائو هم درست کردم توی

یخچاله . من دارم می رم مواظب خودتون باشین . بز بز قندی این حرف ها

رو گفت و در رو محکم به هم زد  .

این ها حرفهای بزبزقندی به بچه هاش بود . نه تعجب نکنید . خانم بزی

 بعد از آن عمل شجاعانه و در به در کردن گرگ بیچاره ، به عنوان زن

 نمونه شناخته شد و آن قدر کارش بالا گرفت که الان صاحب یه آپارتمان

 دو لوکس و مبله در شهرک غرب تهران است .

 با رفتن مامان بزی شنگول که کنترل ماهواره دستش بود و همین طور

داشت شبکه های ورزشی رو دوره می کرد ، با شیطنت به منگول گفت :

حبه ی انگور کجاست ؟ منگول هم با همان لبخند گفت : دختر شاه پریون

 خوابه ، این لعنتی رو بذار روی یه شبکه ی خوب ! بعد دو تایی با هم زدند

 زیر خنده ...

باید برایتان بگویم که بعد از آن جریان یه دفعه روال زندگی این خانواده

عوض شد . شنگول که پسر بزرگ خانواده بود ، همان سال اول به خاطر

پارتی بازی خواهرش وارد دانشگاه شد . رشته ی معماری . ولی مگر همون

 شنگول سابق بود ؟ هر روز صبح موهاش رو ژل می زد و ریش هاش رو که

فابریک بزی بود شانه می زد و می رفت دانشگاه . راستی برای خودش مردی

شده بود . وارد هر بحثی که می شد ، چهل تا صغرا و کبرا می چید تا طرف

گیج و ویج می شد و آخرش هم می گفت : اشتباه کردم حق با شماست .

اما حبه ی انگور که دیکه در اوج شهرت بود و کسی حق نداشت بهش بگه بالای

 چشمت ابروست  . دانشجوی سال اول گرافیک بود . یه هنرمند

واقعی !!!  

حبه ی انگور حالا دیگه اون دختر کوچولوی قصه نبود . از وقتی دست راست

 و چپش رو شناخته بود ، کلی تغییر کرده بود . چیزایی رو که بلد نبود ، توی

 تهران یاد گرفت . بعدازظهرها ششصد قلم آرایش می کرد ، سوار جیپش

 می شد و توی شهرک جولان می داد . در جریان که هستید ؟ با آن سابقه ی

خوب کسی جرات نداشت بهش تو بگه ...

داشت اصل کاری یادم می رفت ، مامان بزی که مامان وظیفه شناسی بود

و غیر از علف آوردن از صحرا کاری بلد نبود ، الان دیگه برای خودش برو و

بیایی داشت . از صبح تا ظهر خودش توی صنایع شیر ایران کار می کرد . و

بعدازظهرها هم یه سری به کارخانه ی تولید پنیر قندی می زد . درآمدش

هم که سر به فلک می گذاشت . 

البته این ها همه ظاهر کار بود . مثل تمام زن های بالای شهر بیشتر

وقتش رو در استخر و سونا و سالن های آرایش می گذارند . شب ها هم

 توی مهمانی های دوره ای و پارتی ها و.... کاملا مشخص است که با این

وضع ، تربیت بچه های آدم به چه جاهایی می رسد ؟

 برگردیم به خانه ی خانم بزی  ... حدود یک ساعت بعد حبه ی انگور از

خواب بیدار شد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت : شنگول کجا ئی ؟ 

شنگول که روی مبل راحتی خوابیده بود فورا شبکه ی ماهواره را عوض کرد

و گفت : من اینجام .

 حبه ی انگور زیر چشمی به شنگول نگاه کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگوید

 رفت سراغ کامپیوترش و گوشی را روی گوشش گذاشت و چند دقیقه بعد

، شروع کرد به تکان خوردن . شنگول از ته دل نفس راحتی کشید اما حبه ی

 انگور دوباره شنگول را صدا زد و گفت : من گرسنمه ...

شنگول گفت : چی می خوری برات آماده کنم  ؟ حبه ی انگور گفت : مثل

 همیشه تـُن گرگ با سس خردل ...

 با شنیدن این جمله عرق سردی روی پیشانی شنگول نشست . چون چند

وقتی بود که تخم تن گرگ را ملخ خورده بود و هیچ جا پیدا نمی شد . و

شنگول نمی توانست به خواهرش نه بگوید . چون علاوه بر اینکه دوستش

داشت ، می ترسید حبه ی انگور شب به مامان بزی آمار تلفن های

مشکوکش و همچنین سیگار کشیدنش را لو دهد . و این اولی مهم تر از

 اولی بود .  هر چی باشه این ها بچه های روستا بودند و هنوز حریم و حرمت

های بین مادر و فرزند برایشان اهمیت داشت . شنگول که خیلی ناراحت

بود به خواهرش گفت : خواهر جون تو که می دونی که چند وقتی هست

که این غذا گیر نمیاد . حبه ی انگور گفت : راس می گی . حالا که این طور

شد ، تفنگ شکار رو بردار تا با هم بریم شکار و یه کباب گرگ دبش جنگلی

 فراهم کنیم . شنگول انگار که منتظر همین جمله بود به سرعت آماده

شد . سیخ ، آبلیمو ، پیاز و ... حبه ی انگور هم طبق رسم خانم ها رفت

 جلوی آینه و شروع کرد به خط کشی کردن خودش و بعد عینک دودی اش را

 به چشم زد . کلاه حصیری اش را به سر گذاشت و چکمه هایش را پوشید .

نیم ساعت بعد ابتدای جاده ی تهران چالوس بودند . حالا اینها را داشته

باشید تا بعد ...

در اعماق جنگل های نیمه تاریک شمال کلبه ای بود که در آن گرگ

میانسالی زندگی می کرد . که بعد از بررسی های به عمل آمده از سازمان

ثبت احوال معلوم شد پسر عموی همان گرگ ظالم بد جنس بود که بعد از

بدنام شدن گرگ ها توی جنگل قصه ، از دست زبان در و همسایه فرار کرده

و تمام دار و ندارش را فروخته و الان در غربت جنگل های شمال به سر می

 برد و برای جبران مافات و کار زشت پسر عمویش و کسب آبرو برای

خاندان گرگ ها ...
نوشته شده توسط امید در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

-الو ... خودتي

-قربون شما كجا رو گرفتين؟

-من زنمو گرفتم.

-اشتباه گرفتين

-باشه ميرم طلاقش ميدم
نوشته شده توسط امید در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:14 | لینک ثابت |

سلام به همه ی دوستای عزیزم که در این مدت با حضور گرمتون این وب رو

نورانی کردید.

این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان

صبر:

 صبر

عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت؟!

ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم

رفته رفته گل باور وا شد

افق هم فکریمان پیدا شد

از فشار تب و تاریکی شب دور شدیم

یک دل و جور شدیم

لحظه های من و تو در تپش خاطره ها می گذرد

گفته هامان همه پر رنگ وجلاست

روز هامان شیرین است

ابر امید به دشت دل ما

بارش گرم محبت دارد

نم نمک می بارد

سبدی از گل بابونه و احساس

روی میز دل ما جادارد

ما به هم نزدیکیم

گرچه از هم دوریم!

دست تقدیر چنین می خواهد

آسمان پر ابر است

چاره اش با صبر است

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:36 | لینک ثابت |

آه از این پرواز" از این پرواز عشق

آه از این راز" از این آواز عشق

شور ما را در طریقت می برد

تا بلندای حقیقت می برد

شور یعنی عشق بی حد و حساب

عشق یعنی آنچه ناید در کتاب

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:33 | لینک ثابت |

1 – تب روحش را زنجیر کرده است که بی محابا فقط مرا می بیند و آن دستهای روشن تخمیرگر را.

 یکی دو روز دیگر دریا روی پیشانی اش دستمال جبر می گذارد و کم کم حرارت تنش تا فراموشی

دنیا پایین می آید.

 تو هر جور می خواهی در فکر حرف پیدا کن و از درخت عقل بالا برو...اصلا فکر کن نباید فکر کرد،

اما یادت باشد صدای نامرئی وقت،روی تن پرنده ای می کشد که رو به من وتو دهان می شود:

هی ....شاید زندگی همین باشد.

2- چه جدی باشد چه شوخی دیگر کاری به این حرفها ندارم.باید هر چه در دلم انباشته شده را رک و

راست با تو در میان بگذارم تا لااقل فردا آرواره وجدان ذهنم را نجود.می خواهم هر چه در دلم انبار شده

 را در طبق اخلاص بگذارم واین تجزیه شدن تدریجی را به اعتراف بنشینم.

            

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:31 | لینک ثابت |

3-شاید این آخرین نوشته باشد و شاید میلم بکشد و هزار نامه ی دیگر قطار کنم.

 چه می دانم فعلا که احساس دارد خونم را می مکد و فکر زلال آن چشمها یک لحظه از سرم بیرون نمی رود . این روزها با خودم فکر می کنم می بینم زندگی ام در یک بی ارادگی خاص دست و پا می زند ....

 

4- نه اینکه من  کرخت و سست باشم نه ...نه ... منظورم دستهای تیره و نامرئی سایه ای است که دارد گلویم را می فشارد و چشمهایم را پر از ابر می کند . سایه ای که فقط هم دهن جبر می شود و حرفهای هیچ بشری را گوش نمی دهد. دستهایی که تجزیه می کنند و ...

 

5- دایره زندگی ام را که می چرخانم می بینم از این دستها خیلی خیلی سیلی خورده ام، سیلی هایی که اگر به کوه می خورد، هزار دره را در خودش فرو می ریخت و می پاشید . اما همیشه سعی کرده ام در این سیلی ها که از هزار طرف می وزد جاخالی بدهم تا کبودی های صورتم بیشتر از این نشود . اینها را دارم می نویسم تا خیلی راحت حرفم را روی پوست این سطر ها ی لال جاری کنم . حرفهایی که مخاطبش را گم کرده است و شاید روزی در جایی دور انرا پیدا کند و انقدر او را ببوسد که باز سیب اتفاق بیافتد و شاخه های درخت فکر از برگ های دوستت دارم پر شود .

 

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:27 | لینک ثابت |

این هم یه گل از طرف یکی از دوستان
نوشته شده توسط امید در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 9:48 | لینک ثابت |

 

بهنوش بختیاری


مهناز افشار
مهناز افشار
بهنوش بختیاری
نوشته شده توسط امید در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:54 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ من خوش امدید حتما نظر بدید امیدوارم از کارام خوشتون بیاد هرکی هرچی خواست برداره اشکال نداره

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

پیوندها
خا طرات ارش وهلیا
شهر زیبا
گل یخ(فهیمه)
خاطرات تنهایی(الناز)
خاطره
روابط وازدواج
رضا صادقی....... مشکی پوش ها...دوستان
رپ و پاپ ایرانی و خارجی (زهرا)
خبری-ورزشی(محمود)
HADaF.Ya.ROYa
پسر . دخترا (درنا)
دلپزیر نامه
عکس در عکس متن در متن(عاشق)
قالب وبلاگ بلگفا

پیوندهای روزانه
خاطرات تنهایی(الناز)
تمام پیوندها

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://pesarane-aftaby.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design