|
رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي- گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي رفت و نگاهي ام نكردبه اين مسافر غريب كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب رفت و نگامو نديد كه غرق بارونو غمه از اين همه درد هرچي بگم بازم كمه رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم با يك بغل شعرو غزل كه گم شده تو زندگيم رفت و كتاب عشقمو زير غبار روزگار از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بي قرار رفت و كبوتراي عشق واسش بهونه ميگيرن گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن رفت و نگفت كه كي مياد نگفت بي يادم ميمونه اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه.
به حال بی قرار خود،به خوش روئی نظر کردن ندارم بی تو آرامش، بیا آرام جانم باش نمی ارزد همه دنیا، به یک دم بی تو سر کردن اگر مهر و وفا داری، وفا داری نما بر من که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن فراقت می کشد ما را، تحمل تا به کی آخر بیاید قاصدک روزی، ز حال تو خبر کردن کدامین نقطه می خوابی، ببویم جای خوابت را به دنبال سرت آخر، همه عمرم سفر کردن وصالت می شود بر ما، میسر ای نگار من؟ اگر گردد نمی دانم، ولی خون جگر کردن شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به بالینم در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن کدامین شب تو می آئی، کدامین لحظه عمرم؟ شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم بگیرد دامنت آهم، ز آه من حذر کردن
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم دست نوشته هایی از هم خدمتی عزیزم امیر مرشدی بوشهر - شهرستان دشتستان - بخش بوشکان - روستای طلحه در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .
سال گذشته مبارک
لره زنگ می زنه ثبت احوال میگه اونجا ثبت احواله؟ میگن آره میگه من امروز حالم خوبه می خواستم ثابت کنم.
یه عده آدم رو داشتن می بردن بهشت یه هو یه نیسان پر از آدم های جور واجور تخته گاز از بهشت میان بیرون یکی از آخونده می پرسه این دیگه چی بود میگن حضرت نوح !حضرت نوح بود کشتی شو فروخته نیسان خریده
سلامممممممممممممم به همهی شما دوستای گلمممممممممممممممممممممم پنجره بسته دلم شکـــسته دلی که تنها دل به تو بسته با یاد عشقت همیشه مست اما تو رفتــــــــــــــــــــــی به من میگفتی هرجا که باشی نمیشه روزی از من جدا شی اما چه اسو ن دل کندی از من دروغ میـــــــگــــــــــــــفتی دو پای خستم چتر شکستم توی خیـــــابون نم نم بارون پای پیاده اخ که چه ساده عشقو میخواستـــــــــــــم هنوز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون چه خوش خیالم که برمیگردی بـــــــــــــــــــــــاور ندارم صدای نازت توی خــــــــــیالم دستای گرمت تو دست سردم ستایشی بکن حتی تو خوابم هنوز چــــــــــــــــــشم براتم اگه تو حتی خـــــاطره باشی بازم قشنگ مال من باشی هرجا که رفتی هرجا که باشی خدا نگـــــــــــــــــــه دار راستی بچه ها مگه کامران و هومن نرفتن تو تیم هنرمندا پس چرا تو مصاحبه ی رندی نبودن البته شایدم هنوز نرفتن این جوری که رندی میگفت قراره چندا بازیکنه جدید بیان حتما کامران و هومن جزو اونان.
سلام امروز بادست پر اومدم
میدونی miss csllیعنی چی؟؟ یعنی دوست دارم اما پول ندارم
مدتهاست احساس می کنم که از دیدن ایستگاههای اتوبوس حس خوبی به من دست نمی دهد. جایی با نشیمنگاههای سخت و گاه خیس یا گاهی از اوقات بدون سقف و در حالی که باران بر سر انسان فرود می آید یا آفتابی که انسان را اذیت می کند عمده تصاویری است که من از ایستگاه اتوبوس در ذهن دارم. از اتوبوسها نگویم هم که بهتر است چون می دانم دلتان خون است! اما اینبار به 7 تصویر برخوردم که واقعا چهره دیگری را از ایستگاه اتوبوس به من نشان داد. در زیر این هفت ایستگاه را می بینیم.
نمی دانم این ایستگاهها در کجا واقع هستند اما شدیدا فکر می کنم انتظار در آنها لذت بخش تر از ایستگاههای معمولی است. هر چند انتظار لذت بخش کم پیدا می شود :)
چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو ميبينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده! هل نده زشته ، خودم ميرم! ميدوني به يه دختر خوشگل كه لباس خواب پوشيده چي ميگن؟.............. ميگن : شب بخير
پشت کنکوريه نذر میکنه اگه دانشگاه قبول بشه ،،،ننه اش رو با پای برهنه بفرسته کربلا ------------------------------------------------------------ به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت : يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در رو که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد تولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو
بچه ها براتون غذا گذاشتم توی فر ، شیر کاکائو هم درست کردم توی یخچاله . من دارم می رم مواظب خودتون باشین . بز بز قندی این حرف ها رو گفت و در رو محکم به هم زد . این ها حرفهای بزبزقندی به بچه هاش بود . نه تعجب نکنید . خانم بزی بعد از آن عمل شجاعانه و در به در کردن گرگ بیچاره ، به عنوان زن نمونه شناخته شد و آن قدر کارش بالا گرفت که الان صاحب یه آپارتمان دو لوکس و مبله در شهرک غرب تهران است . با رفتن مامان بزی شنگول که کنترل ماهواره دستش بود و همین طور داشت شبکه های ورزشی رو دوره می کرد ، با شیطنت به منگول گفت : حبه ی انگور کجاست ؟ منگول هم با همان لبخند گفت : دختر شاه پریون خوابه ، این لعنتی رو بذار روی یه شبکه ی خوب ! بعد دو تایی با هم زدند زیر خنده ... باید برایتان بگویم که بعد از آن جریان یه دفعه روال زندگی این خانواده عوض شد . شنگول که پسر بزرگ خانواده بود ، همان سال اول به خاطر پارتی بازی خواهرش وارد دانشگاه شد . رشته ی معماری . ولی مگر همون شنگول سابق بود ؟ هر روز صبح موهاش رو ژل می زد و ریش هاش رو که فابریک بزی بود شانه می زد و می رفت دانشگاه . راستی برای خودش مردی شده بود . وارد هر بحثی که می شد ، چهل تا صغرا و کبرا می چید تا طرف گیج و ویج می شد و آخرش هم می گفت : اشتباه کردم حق با شماست . اما حبه ی انگور که دیکه در اوج شهرت بود و کسی حق نداشت بهش بگه بالای چشمت ابروست . دانشجوی سال اول گرافیک بود . یه هنرمند واقعی !!! حبه ی انگور حالا دیگه اون دختر کوچولوی قصه نبود . از وقتی دست راست و چپش رو شناخته بود ، کلی تغییر کرده بود . چیزایی رو که بلد نبود ، توی تهران یاد گرفت . بعدازظهرها ششصد قلم آرایش می کرد ، سوار جیپش می شد و توی شهرک جولان می داد . در جریان که هستید ؟ با آن سابقه ی خوب کسی جرات نداشت بهش تو بگه ... داشت اصل کاری یادم می رفت ، مامان بزی که مامان وظیفه شناسی بود و غیر از علف آوردن از صحرا کاری بلد نبود ، الان دیگه برای خودش برو و بیایی داشت . از صبح تا ظهر خودش توی صنایع شیر ایران کار می کرد . و بعدازظهرها هم یه سری به کارخانه ی تولید پنیر قندی می زد . درآمدش هم که سر به فلک می گذاشت . البته این ها همه ظاهر کار بود . مثل تمام زن های بالای شهر بیشتر وقتش رو در استخر و سونا و سالن های آرایش می گذارند . شب ها هم توی مهمانی های دوره ای و پارتی ها و.... کاملا مشخص است که با این وضع ، تربیت بچه های آدم به چه جاهایی می رسد ؟ برگردیم به خانه ی خانم بزی ... حدود یک ساعت بعد حبه ی انگور از خواب بیدار شد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت : شنگول کجا ئی ؟ شنگول که روی مبل راحتی خوابیده بود فورا شبکه ی ماهواره را عوض کرد و گفت : من اینجام . حبه ی انگور زیر چشمی به شنگول نگاه کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگوید رفت سراغ کامپیوترش و گوشی را روی گوشش گذاشت و چند دقیقه بعد ، شروع کرد به تکان خوردن . شنگول از ته دل نفس راحتی کشید اما حبه ی انگور دوباره شنگول را صدا زد و گفت : من گرسنمه ... شنگول گفت : چی می خوری برات آماده کنم ؟ حبه ی انگور گفت : مثل همیشه تـُن گرگ با سس خردل ... با شنیدن این جمله عرق سردی روی پیشانی شنگول نشست . چون چند وقتی بود که تخم تن گرگ را ملخ خورده بود و هیچ جا پیدا نمی شد . و شنگول نمی توانست به خواهرش نه بگوید . چون علاوه بر اینکه دوستش داشت ، می ترسید حبه ی انگور شب به مامان بزی آمار تلفن های مشکوکش و همچنین سیگار کشیدنش را لو دهد . و این اولی مهم تر از اولی بود . هر چی باشه این ها بچه های روستا بودند و هنوز حریم و حرمت های بین مادر و فرزند برایشان اهمیت داشت . شنگول که خیلی ناراحت بود به خواهرش گفت : خواهر جون تو که می دونی که چند وقتی هست که این غذا گیر نمیاد . حبه ی انگور گفت : راس می گی . حالا که این طور شد ، تفنگ شکار رو بردار تا با هم بریم شکار و یه کباب گرگ دبش جنگلی فراهم کنیم . شنگول انگار که منتظر همین جمله بود به سرعت آماده شد . سیخ ، آبلیمو ، پیاز و ... حبه ی انگور هم طبق رسم خانم ها رفت جلوی آینه و شروع کرد به خط کشی کردن خودش و بعد عینک دودی اش را به چشم زد . کلاه حصیری اش را به سر گذاشت و چکمه هایش را پوشید . نیم ساعت بعد ابتدای جاده ی تهران چالوس بودند . حالا اینها را داشته باشید تا بعد ... در اعماق جنگل های نیمه تاریک شمال کلبه ای بود که در آن گرگ میانسالی زندگی می کرد . که بعد از بررسی های به عمل آمده از سازمان ثبت احوال معلوم شد پسر عموی همان گرگ ظالم بد جنس بود که بعد از بدنام شدن گرگ ها توی جنگل قصه ، از دست زبان در و همسایه فرار کرده و تمام دار و ندارش را فروخته و الان در غربت جنگل های شمال به سر می برد و برای جبران مافات و کار زشت پسر عمویش و کسب آبرو برای
سلام به همه ی دوستای عزیزم که در این مدت با حضور گرمتون این وب رو
نورانی کردید. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان صبر: عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت؟! ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم رفته رفته گل باور وا شد افق هم فکریمان پیدا شد از فشار تب و تاریکی شب دور شدیم یک دل و جور شدیم لحظه های من و تو در تپش خاطره ها می گذرد گفته هامان همه پر رنگ وجلاست روز هامان شیرین است ابر امید به دشت دل ما بارش گرم محبت دارد نم نمک می بارد سبدی از گل بابونه و احساس روی میز دل ما جادارد ما به هم نزدیکیم گرچه از هم دوریم! دست تقدیر چنین می خواهد آسمان پر ابر است چاره اش با صبر است |
About![]()
سلام به وبلاگ من خوش امدید حتما نظر بدید امیدوارم از کارام خوشتون بیاد هرکی هرچی خواست برداره اشکال نداره
Home
|